از خونه که میخواست بیاد بیرون انگار یه حسی جلوشو میگرفت.
همه چیز دست به دست هم میدادن تا به عمو رحیم بگن «عمو امروز نرو صحرا».
در رو که باز کرد، سوز سردی صورتشو غلغلک داد. آروم زیر لب گفت: "الهی به امید تو".
برگریزون تموم شده بود. گونههاش سریع سرخ شد، همیشه همینطور بود. از همه چیز خجالت میکشید، حتی از پاییز. حتی از سرما، حتی از عزیزترینش که اهل محل بهش "بیبی رضا" میگفتن.
دوباره در رو بست و پشت سرشو نگاه کرد. بی بی، آروم زیر پتوی چهل تیکه دست دوز جوونیاش خوابیده بود. سرما یواشکی و سینه خیز خودشو رسوند به پاهای بیبی که از پتو بیرون مونده بود. پاهاشو جمع کرد زیر پتو. عمو رحیم گیوهها شو پیدا نمیکرد اما دلش نمییومد بی بی رو صدا بزنه. بیبی آروم چشاشو باز کرد. اومد حرف بزنه سرفه امانش نداد. عمو سرشو برگردوند: " نمیخواستم بیدارت کنم! "
بی بی آروم خندید: "دنبال گیوههات میگردی؟ گذاشتمشون گوشه اتاق، زیر گونی تا یخ نزنه. گذاشته بودیش بیرون. بازم که یکیش وارونه بود! چند بار بگم شگون نداره؟!
افتاد به سرفه.
"این قده به خودت فشار نیار، باشه، چشم، دیگه خودم کفشامو میارم تو خونه. امروز حمداله از شهر میاد. دواهاتو هم میاره. غروب که از صحرا برگشتم میرم ازش میگیرم." عمو گفت.
"منتظرت میمونم." بی بی گفت.
اینبار هم صورت عمو سرخ شد اما نه از سرما.
آفتاب که به نیمه رسید و هیچ جسمی سایهای نداشت، عمو پشت به دیوار خرابه نشسته بود و بقچش رو باز میکرد و چشماش به ده بود.
با یه نگاه میتونست از میون همهی خونهها خونه خودشون رو پیدا کنه.
دلش از یه چیزی شور میزد، دوست داشت پرنده بود و میتونست هر از چندگاه به سرعت تا خونه بره و برگرده، اما نبود.
گوسفندا هم داشتن آخرین سبزی علفارو از روی تپه درو میکردن. چند روز دیگه از توی آغل نمیتونستن بیرون بیان. برف همه جا رو سفید میکرد.
نیم چاشتشو خورد و بقچه رو جمع کرد و گذاشت زیر سرش. کپنکش رو هم کشید تا روی سرش و تو آفتابی که آخرین نفساشو میکشید دراز کشید.
صدای اذان از مسجد بلند شد. چشماشو بست. خروسهای ده با همدیگه مسابقه گذاشتن بودن.
وقت برگشتن، از کوچه پشت خونه کدخدا اومد. میرزا گفته بود تا یکی دوتا از گوسفندا رو بده به مطبخ.
گوسفندا همه مال میرزا بود. میرزا کدخدای ده بود. کدخدا شب مهمون داشت. همه بزرگون دعوت بودن.
گوسفندارو که تحویل داد راه افتاد. چند تا از گوسفندا رو جدا کرد و برد سمت آبخوری. اونا دویدن طرف آب. آب مال بارون ِ دیشب بود. عمو رحیم داد زد: "زود باشید، زود بخورید کار دارم". و باچوب اونا رو به طرف خونه حمداله هل داد.
حمداله 5 تا پسر داشت وقتی خودش میرفت مشهد، اونا خونه و مغازه رو میگردوندن. مغازه حمداله تنها مغازهی ده بود. اون تو همه چیز پیدا میشد.
آغل گوسفندا هم پشت خونه حمداله بود. گوسفندا رو سپرد به نوری پسر بزرگ حمداله و رفت توی مغازه. حمداله دواها رو گرفته بود.
موقع برگشت به خونه قدماش رو تند کرد. چیزی مثل دویدن. کیسه دواها رو محکم دودستی گرفته بود. "خدا نخواد که بشکنه" عمو زیر لب گفت.
از پیچ کوچه که گذشت دید دم در خونشون شلوغه چند تا از مرد و زنهای همسایه دم در ایستاده بودن. قدماشو آروم کرد. وسط کوچه ایستاد. حتی صدای شکستن شیشه دواهارو نشنید. شربتهای سینه کف کوچه رو سرخ کرد. زانواش سست شده بود. محکم خورد زمین.
حالا دیگه کاملا تنها شده بود. عزیزترینش رفته بود. بعدها از زن همسایه، سبزه قبا، شنیده بود آخرین کلمهای که بی بی گفته سه حرف داشت. سه حرفی که آرزوی دیدنش رو به اون دنیا برد.
عمو رحیم بچه دار نمیشد. دکترای شهر هم جوابشون کرده بودن. دعای دعا نویس دوره گرد هم چاره نکرد. اما بیبی تا آخر به پاش نشست. همیشه میگفت: "اگه بریم مشهد پابوس آقا، حتما صدامونو میشنوه. اونوقت یه پسر بهمون میده و اسمشو میذاریم رضا".
با شنیدن اسم رضا، همون سه حرف، دوباره صورت عمو رحیم سرخ شد، اما این بار از اشکی که توی اون سرما آروم روی گونههاش سر میخورد.
صدای شادی از خونه میرزا میاومد. عروسی رضا پسر کوچیکه آمیرزا بود.

این داستان رو سال ۷۴ و یه روز پاییزی در اراک نوشته بودم. کاغذ کثیف و مچاله شدش رو توی اسبابکشی پیدا کردم. یه دستی سر و روش کشیدم و اینی شد که خوندید.
در مورد پاییز و داستان عاشقیت هم که قبلا براتون گفتم.
یک شاعر خوب گیلانی، شیون فومنی، شعری گفته که اصلا اجازه پخش ندارد.
شعر به صورت داستان است و در مورد چوپانی که در راه رفتن به سرحد و بالای کوه، چوبی را روی درختی نشان میکند تا هنگام بازگشت از ییلاق با آن چوب صاف، عصایی برای خود درست کند.
زمانی که از کوه پایین میآید متوجه میشود مردم ِ ده، هرکدام تکه پارچهای به تمام شاخههای آن بستهاند به خیال اینکه درخت مراد میدهد.
پیرمردی هم با پوشیدن عبا و شال سبز برای خود دکان و دستکی راه انداخته و فال میگیرد و سرکتاب باز میکند و زن نازا را دست نوازشی بر سر میکشد تا بزاید و برای پای چلاق مردی رمل و اسطرلاب میاندازد و برای بچه عقب افتاده فلان خانهی روستا آب دعا میفرستدو...
بی خبر از همه جا و اینکه این درخت چه قدر بین مردم محبوب شده و مردم به آن "آقا دار" میگویند اره را بر میدارد و شروع میکند به بریدن شاخه خودش.
ناگهان ملای قلابی داد و هوار راه میاندازد و کولی بازی که : "ای هوار آقادار رو کشتن، به مقدسات توهین شد و اسلام از بین رفت و..."
چوپان بیچاره زیر مشت و چوب و لگد میمیرد.
حالا قصه من :

این عکسها از روستایی به نام "قلات" هست. روستایی در جاده شیراز، یاسوج.
روستایی که هر فصلش پر از رنگه. بهارش هزارتا سبزه، تابستونش همینطور، پاییزش هزارتا زرده، زمستونش نقاشیه... خلاصه دیوونه میکنه.
زمانی که شیراز زندگی میکردم هر وقت رَم میکردم میرفتم اونجا. اگر فصل انار بود یک کیلو انار میخریدم و میرفتم اونجا مراسم انار خوران.
(میگردم توی عکسها باز هم از قلات براتون عکس میذارم.)
درختی که توی عکس اول میبینید همجوار با کلیسایی در مرکز قلات بود که یکی دو سال پیش به علت بیشعوری عدهای نابخرد که پای اون آتیش روشن کردن، سوخت.
سوخت و افتاد روی دیوار حیاط کلیسا. کلیسا بعد از مرگ کشیشِش متروکه شده بود، برای همین کسی دلش نسوخت که نگهداریش کنه و از بین رفت.
بهمنماه سال گذشته که رفتم شیراز این عکسها رو گرفتم.

داشتم از تعجب شاخ در میآوردم!!!
تمام شاخههای درخت نیمسوخته پر از پارچه گره خورده بود.
امسال که برم اونجا شاید کلیسا خراب شده باشه و جاش یه مسجد ساخته باشن و این درخت هم شفا داده باشه... بعید میدونم کسی اونجا حامله نشه. اما حتما چلاق پیدا میشه چون کوهستانیه.
اما این یکی درخت رو دیگه خودم از وقتی یکی دو متر بیشتر نبود میشناسم و میدونم امامزادهای اونجا نبوده. شغل شریف مردم اونجا بیشتر قاچاق تریاک و شراب هست. انگورای خوبی داره و شلغم هم خوب در میاد. کنار شلغماشون هم برای اینکه زمین هدر نره "گراس" میکارن. خلاصه دین و مذهب درست و حسابی ندارن. هرچند آدمای بزرگی مثل مرحوم "فربود قلاتی" و بزرگ مردی مثل داریوش خان قشقایی و فرشید فرهت اونجا زندگی کردن.

این عکس هم حکایت مصوری هست از فرهنگ عمومی روستای قلات. خودتون قضاوت کنید.

عاشق قلاتم... دلم براش تنگ شد...
این منزل سابقاً مسکونی ابتدای خیابان ویلای شمالی بود.
گفتم "بود" چون خودتون میتونید قضاوت کنید که آیا دیگر میشود در این خرابه حتی راه رفت آیا ؟
آیا چه کسانی مقصر این واقعه میباشند آیا ؟
آیا تا به حال شده است فکر کنید فرش زیر پایتان به این اندازه خاکی بشود آیا ؟

حاضرینی میگفت: "ساعت 6 عصر سهشنبَه 9/7/86 خانه لرزیده کرده، ساکنانش از در پشتی فرار کردَهاند، خانه ریخته کردَه، دعوا شدَه، همه چیز پَرته پَرته شده، کله پله شدَه، خاکی شُدَه و خرابی حادث گشته است" (داخل گیومه را به لهجه افغانی بخوانید).

نوشته بود: "تلفات جانی نداشته است"
مهندس ناظر: "نداشته که نداشته، اصلا به...م که نداشته.




دیالوگنوشت تبلیغاتی:
- پسره چیکارست ؟
= مهندسه.
- متالوژی ؟
= نه آرشیتکته.
- سوربن خونده ؟
= نه سولوقون خونده.
- اِ... سولوقون هم آرشیتکت داره ؟
= آره تازه دانشگاه آزاد شعبه زده.
- اِ... مگه بانکه که شعبه بزنه ؟
= نه داره مؤسسه مالی اعتباری میشه.
( صدای حسین باغی ) : مؤسسه مالی اعتباری آزاد اسلامی با بیشاز یک عالمه شعبه در سراسر کشور ... هیچ درصد سود علیالحساب ... با مدرک معتبر در شهرهای شمالی، جنوبی، نه شرقی، نه غربی، ...
از همخوابی چَشمان من در ظلمت چشمان تو
ای بنفشه، ای بنفش چَشم
اینگونه می زاید زمان
دخترکی با چشم بنفش
و پسرکی با چشم بنفش...
در قبرستان قلبم به خاک خواهم سپردشان
که گورستان علاقه است این نازک، کویر، دل...
گیسو میکنی!، صورت می خراشی از پس مرگ دخترانِ علاقه و خواهش!
ضجه می زنی؟
مویه می کنی؟
از واپسین ِ نتیجه ی خواهش!
فریاد مکن
که کودکان
نتیجهی خواهشند
زائیده خواستن
روز دیگری باید زمان را
تا دوبارهی خواستن
وقت تنگ است
شلاق میزنند در کوچه بچههای محل را
در دستمالی سفید مردن بِه، کودکم را
سفرهها از خون پُر است خوان ِ خانان رنگین