گفت : سردمه
گفتم : پنجره بزرگه، اما شوفاژِ زیرش کوچیکه
گفت : سردمه
گفتم : شومینه رو زیاد کردم اما کفاف نمیده
گفت : سردمه
گفتم : جوراباتو بپوش، آدم از پا سرما میخوره
گفت : سردمه
گفتم : میخوای دستگاه بخور روشن کنم بشینی جلوش؟
گفت : سردمه
گفتم : پتو بیارم برات؟
گفت : سردمه
گفتم : چه کار کنم؟ دیگه عقلم قد نمیده...
.
.
.
.
.
گفت : وقتی من سردمه لازم نیست فکر کنی.......بغلم کن...

تو هم لازم نیست بگی سردمه...
بغلها رو کلیک کنید...
بغل یه بغل دیگه بازم بغل... بغل دردونه بغل نازدونه بغل میمونی
- میشه آروم تر صحبت کنی...دارم فکر میکنم.
= به چی فکر میکنی؟ مهمه ؟
- چی مهمه ؟ اونی که بهش فکر میکنم؟.
= آره.
- اگر مهم نبود که خواهش نمیکردم آرومتر صحبت کنی.
= میشه فکر نکنی ؟
- چرا فکر نکنم ؟
= به من فکر کن.
- داشتم همین کار رو میکردم.
= جدی میگی ؟!!
- باور کن.
= خیالم راحت شد... خوب سوسن جون داشتیم چی می گفتیم؟...دیشب نسرین رو دیدم...
- الله اکبر...

این مطلب رو بعد از خوندن شعر جدید لاله وحشی نوشتم...
باد بهاری که سر برسد
گلهای روسری
از زیر کلاههای پشمی
در خواهند آمد
و زمستان سال بعد
تمام فصل را
در کمد چوبی
خواهند خوابید
...
باد بهاری که سر برسد
چکمههای چرمی
از زیر پاچهی شلوار
بیرون خواهند آمد
تا نفسی به راحتی بکشند
باد بهاری که سر برسد
گلهای سرخ چمنزار
رنگ را از دستکشهای پشمی خواهند گرفت
بهار که برسد

سرش روی سینهام بود
گفتم : داری گریه میکنی ؟
گفت : سردمه...
گفتم : یخ زد قلبم، اینقده اشک نریز
گفت : واسه همین گریه میکنم...میبینی...مثل سنگ شده

گفتم : سنگ نشده، یخ زده، اشکای تو اونو اینجوری کرده
گفت : صدای قلبت اشکمو در آورد...همش ناله میکنه
گفتم :براش لالایی بخون
گفت : بلد نیستم،خیلی وقته تو این مملکت لالایی نمیخونن
برداشت رو یه کاغذ نوشت :
"تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمیباشد"
کاغذو داد بهش...
نگاهی به کاغذ انداخت...نیششو باز کرد و درست عینهو یه خر نفهم بهش گفت :
" نمیباشد " غلطه...عزیزم
کره خر... بازم دلشو شکست...