تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

 

گفت : سردمه

گفتم : پنجره بزرگه، اما شوفاژِ زیرش کوچیکه

گفت : سردمه

گفتم : شومینه رو زیاد کردم اما کفاف نمیده

گفت : سردمه

گفتم : جوراباتو بپوش، آدم از پا سرما می‌خوره

گفت : سردمه

گفتم : می‌خوای دستگاه بخور روشن کنم بشینی جلوش؟

گفت : سردمه

گفتم : پتو بیارم برات؟

گفت : سردمه

گفتم : چه کار کنم؟ دیگه عقلم قد نمیده...

.

.

.

.

.

گفت : وقتی من سردمه لازم نیست فکر کنی.......بغلم کن...

بیا بغلت کنم

تو هم لازم نیست بگی سردمه...

بغل‌ها رو کلیک کنید...

بغل      یه بغل دیگه     بازم بغل...   بغل دردونه    بغل نازدونه   بغل میمونی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

 

- میشه آروم تر صحبت کنی...دارم فکر می‌کنم.

= به چی فکر می‌کنی؟ مهمه ؟

- چی مهمه ؟ اونی که بهش فکر می‌کنم؟.

= آره.

- اگر مهم نبود که خواهش نمی‌کردم آروم‌تر صحبت کنی.

= میشه فکر نکنی ؟

- چرا فکر نکنم ؟

= به من فکر کن.

- داشتم همین کار رو می‌کردم.

= جدی می‌گی ؟!!

- باور کن.

= خیالم راحت شد... خوب سوسن جون داشتیم چی می گفتیم؟...دیشب نسرین رو دیدم...

- الله اکبر...

 

الله اکبر از دست این خانوم‌ها...

 

*

این مطلب رو بعد از خوندن شعر جدید لاله وحشی نوشتم...

تقدیم به لاله حسن‌پور

 

باد بهاری که سر برسد

گلهای روسری

از زیر کلاه‌های پشمی

در خواهند آمد

و زمستان سال بعد

تمام فصل را

در کمد چوبی

خواهند خوابید

...

 

باد بهاری که سر برسد

چکمه‌های چرمی

از زیر پاچه‌ی شلوار

بیرون خواهند آمد

تا نفسی به راحتی بکشند

...

 

باد بهاری که سر برسد

گلهای سرخ چمنزار

رنگ را از دستکش‌های پشمی خواهند گرفت

بهار که برسد

دست کش‌های رنگی من کجاست ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

سرش روی سینه‌ام بود

گفتم : داری گریه می‌کنی ؟

گفت :‌ سردمه...

گفتم : یخ زد قلبم، اینقده اشک نریز

گفت : واسه همین گریه می‌کنم...می‌بینی...مثل سنگ شده

 

قلبم یخ زده...

 

گفتم : سنگ نشده، یخ زده، اشکای تو اونو اینجوری کرده

 

گفت : صدای قلبت اشکمو در آورد...همش ناله می‌کنه

 

گفتم :‌براش لالایی بخون

 

گفت :‌ بلد نیستم،‌خیلی وقته تو این مملکت لالایی نمی‌خونن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

برداشت رو یه کاغذ نوشت :

"تا توانی دلی به دست آور     دل شکستن هنر نمی‌باشد"

کاغذو داد بهش...

نگاهی به کاغذ انداخت...نیششو باز کرد و درست عینهو یه خر نفهم بهش گفت :

" نمی‌باشد " غلطه...عزیزم

دل شکسته‌رو درمون نمیشه کرد 

کره‌ خر... بازم دلشو شکست...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط ژوبین غازیانی |