تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

دلم بدجوري گرفته...
مي‌گيد چه كار كنم ؟...



+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

 

گفت : چه خبر ؟

گفتم : از کجا ؟

گفت : از جشنواره تئاتر فجر ؟

گفتم : بی خبر نیستم...

گفت : کار نداری ؟

گفتم : چندسالی می‌شود کار نمی‌دهم تو که خوب می‌دانی...

گفت : چرا ؟

گفتم : تا وقتی "جشن" واره را از اولش برنداشته‌اند کار نمی‌دهم، که اگر مرا جشنی بود روزگاری...جشن دیدن روی تو بود...حالا که نیستی...

 

کی به کیه ؟

 

این شعر فاضل نظری هم زیباست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

 

هرگز شرف به گوهر دنیا نداده‌ایم

دست تهی و خانه بدوشی گواه ما...

ما که تازه اول راهیم...همه می دونن

پسنوشت :

 به علیرضا روشن :

علی جان، مسئله مسئله‌ی قدیمی نان است و شکم‌های خالی. این را "این" نان به نرخ روز خورها خوب می‌دانند، اما غم از آن است که "باقی" نان را به نرخ روز همین این‌ها می‌خورند و هیچ اعتراضی هم ندارند. اصلا ما فرهنگ اعتراض را نمی‌دانیم.

داستانی قدیمی از چخوف هست از زبان فردی متمول که قضیه‌ی پرداخت حقوق ماهانه پرستار خانه‌شان را تعریف می‌کند و اینکه هرچه به آن پرستار می‌گوید، قبول می‌کند و هیچ اعتراضی هم نمی‌کند. در پست بعدی حتما داستان را کامل تایپ می‌کنم و می‌گذارم.

خلاصه اینکه، درست می‌گویی...این خانه بدوش را اگر "خانه به دوش" هم بنامیم فرقی نمی‌کند. صورت مسئله "دوشیدن" است در راستای امتداد جاده...جایی تا بی‌نهایت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ژوبین غازیانی |