دیگه داره بدجوری دلتنگی عذابم میده
به قول پیام دهکردی : "یک ماهه شدیم کیسه بوکس، همش داریم خبر مرگ میشنویم."
در عرض 10 روز گذشته دو تا مشت دیگه هم خوردیم.
استاد دورانِ اراک و روزهای سرد و شبهای سردتر، «ابراهیم کریمی هسنیجه» رفت و پشت سرش هم استاد کمدی ایران «رضا ارحام صدر».
عصر یکشنبه 24 آذرماه بود. صدای اس ام اس موبایلم در اومد و بی حوصله برداشتم ببینم کی چه کار داره. یکی از بچههای اصفهان نوشته بود. : "شکرپاره اصفهان هم رفت"
این "هم رفت" هم برای خودش داستانی شدهها...
اون "هم رفت" ما "هم میریم" اما وقتی آدمای بزرگی مثل ارحام و خسرو و امثال اینا دارن میرن یه چیز دیگه هست که دل آدم رو تنگتر میکنه.
آدمایی که میدونستن دارن چیکار میکنن دارن خیلی کم میشن.
و این غمگنانهتر ازخودِ خَبَره...
صداهای اطرافم رو نمیشنیدم. قلم رو برداشتم و نوشتم :

نه...دیگر باید باور کنم مرگ را
آنگاه که صدایی خفیف از عمق جیب خالیم به گوش میرسد
دلم میلرزد...
: " آیا این هم پیامک مرگی دیگر است ؟ "
- این بخش از پست رو بعد از جستجو در گوگل از وبلاگ دوستی به نام جواد براتون لینک میگذارم.
بخونید
سیزیف۱ کجا خوابت برده است؟
در کدام چهاردیوار به دستان آرِسهای۲ زمانه زندانی شدهای که دستت به دزدیدنِ قلمِ مرگ نمیرود؟
انگار همین چند ساعت پیشتر بود که خبر مرگ "خسرو شکیبایی" تن همه را لرزاند و به تالار وحدت کشاند... ای مرگ کمی صبر کن، بگذار لااقل ذرهای از قطره معرفت اینان به شاگردان و دوستداران صحنه منتقل شود...به خدا چیزی نمیگذرد که دیگر نشانی از معرفت در اهل سینما پیدا نخواهد شد.
نسل ما چیزی برای آینده باقی نخواهد گذاشت...
غم نان نمیگذارد...

۱ : اشاره به نمایشنامه " سیزیف و مرگ " نوشته "روبر مرل"
۲ : آرِس، خدای جنگ در اساطیر یونان باستان
سلام.
در اقدامی جدید از سوی بنده و پس از موفقیت جناب اوباما دوست خوب قدیمیم در انتخابات آمریکا و مشت محکم و رفتن افشین قطبی از پرسپولیس، که هیچ ربطی به من و موضوع این پُست نداره، فتوبلاگم را راهاندازی کردم.
در بخشهای مختلف میخوام توش عکسهایی را که سالهای قبل گرفتهام و یا در آینده خواهم گرفت، بگذارم.
این عکس نمونهای از آن چیزهاییست که در فتوبلاگ میبینید.

اون کلمه اوباما و افشین قطبی و اینا هم برای بالا بردن رنکینگ پست بود...