تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

 

مدت مدیدی هست که این مساله بچه‌دار شدن و داشتن نسل بعد از خود و این که در شرایط کنونی اصلا داشتن بچه ضرورت داره یا نه، بد جوری فکرمو مشغول کرده.

و با اینکه در حال حاضر اصلا زنی ندارم که بخواد از من بچه‌ای در شکم داشته باشه و اساساً کلهّم موجودات ذره‌بینی معلق در مایعات بدن اینجانب در حال هدر رفتن هستند و شاید نباید هراسی در این خصوص داشته باشم باز هم نمی‌دانم این خوره از خدا بی خبرِ خاک بر سر چرا فکر بنده را می‌خورد!

اندر احوالاتی که رفت، همین دیروز سر ظهر و درست زمانی که دسته دسته کلاغا میرن به سوی باغا در راه برگشتن به دفتر کار از بد حادثه و درست مجاور ساختمان شرکت، با تعطیلی دبستان دخترانه ابتدای خیابان قدس (شریف و دامة حفاظاته العالی) قرار گرفتم و چشمتان روز بد نبیند اما چشم من دید و قریب به 20 دقیقه در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و زار زار گریه می‌کردم و عابران و حاضران به گمان اینکه «این بدبخت حتما دیوانه شده» حتی به اینجانب نزدیک هم نشدند.

حالا بگویید این چشمانی که تا قبل از دیدن صحنه‌های تکان دهنده شادِ شاد بودند چگونه به اشک نشستند و چه بر سر این دل بی‌نوای من آمد؟

خانوم‌ها و آقایان صاحب فرزند، پدران و مادران گرامی و عزیز، روی سخنم با شماست.

اگر فکر کرده‌اید برای اینکه بخواهید پدر و مادر خوبی بوده باشید، رفته‌اید و کودک نازگُلوی خود را در مدرسه‌ای "اسماً" خوب ثبت نام کرده و آن عزیزدردانه هم دارد درس زندگی از این کتاب‌های اجق وجق وزارت خدای نکرده آموزش و پرورش مشق می‌کند و احیاناً با توجه فراوان به سخنان مربی پرورشی و دعاها و شعارهای مرگ بر این و اون سر صف برای خودش انسانی خواهد شد (انشاالله) و فقط قصد ندارد دکتر، مهندس، خلبان و ... بشود، سخت در اشتباه هستید.

من صحنه را می‌نویسم و وصف می‌کنم، خودتان قضاوت کنید.

 

بچه‌ها با سر و صدای فراوان و بعضاً کشیدن جیغ‌های بنفش از مدرسه بیرون می‌آمدند.

خیابان پر از ماشین بود و ترافیک ناشی از ازدحام حضور پدر و مادرها و دانش‌آموزان به خیابان انقلاب کشیده شده بود.

یکی از پدرها و یا مادرها (شاید همسایه) چند کودک را با خودش می‌بُرد. ناگفته نماند که هم او مجبور بود حداقل کیف و وسایل بچه‌اش را خودش حمل کند.

تقریباً از نیم ساعت مانده به تعطیلی مدارس چندین ماشین، که بیشتر آن‌ها تاکسی هستند، راست و چپ ابتدای خیابان قدس را تسخیر می‌کنند و منتظر کودکان دلبند شما هستند.

بچه‌ها درست مثل آدم آهنی برنامه ریزی شده به سمت سرویس‌ها حمله می‌کردند تا بتوانند جای بهتری را در اتومبیل نصیب خود کنند. و اما آن صحنه تکان دهنده...

کودکی کیف بزرگ صورتی رنگش را روی چرخ بر زمین می‌کشید (1) و کیف از فرط سنگینی روی چرخ بند نمی‌شد و دور خودش می‌چرخید و روی آسفالت ساییده می‌شد. دختر بچه که وزنش به زور به 35 کیلوگرم می‌رسید در حالیکه مقنعه‌اش روی دوشش افتاده بود و قسمت زیر چانه‌اش پاره، از راننده می‌خواست که او را از جوی نسبتاً پهن خیابان رد کند تا بتواند از دوست دیگرش (که از سمت پل بالادست رد شده بود و صفیر می‌کشید و کیف 40 کیلویی مزاحم را یدک می‌کشید) پیشی بگیرد و جایگاه کنار پنجره را نصیب خود کند.

راننده، مردی چاق، که احتمالاً به علت بزرگی شکمش سال‌ها روی آلت مبارک خود را ندیده بود، یک پا این طرف و پای دیگر را آن طرف جوی آب ستون کرد و با دستان گوشتآلود خود دست ظریف و بی‌نوای دختر را گرفت و تو گویی گونی سیب‌زمینی‌های اهدایی را حمل می‌کند... دختر بچه در حالی که حاضر نبود کیف را رها کند چرخی در هوا زد و پس از جست کوتاهی بر لبه خیابان، به درون ماشین پرید.

دختر دیگر هم از اینکه نتوانسته بود سبقت بگیرد و خود را به موقع به ماشین برساند بلند بلند جیغ می‌زد و به راننده چیزی می‌گفت شبیه: "جای من کنار پنجره است و چرا در غصب مکان یاریگر رقیب من بوده‌ای ..."

راننده تازه حواسش سر جایش آمده بود. تا کمر داخل اتومبیل رفت و دختر را به مانند همان گونی سیب‌زمینی بیرون آورد و با صدایی نخراشیده گفت : "نکبتی، تو که آخر از همه پیاده میشی چرا اول میری توی ماشین؟

خون جلو چشمامو گرفته بود. می‌دونستم اگه با مردک چاق شکم گنده درگیر بشم حتماً خفه‌اش می‌کنم. برای همین جلوتر رفتم. روی صندلی ایستگاه اتوبوس و از فرط خشم آمیخته به غم اشکم سرازیر شد.

باری...

برای تمام کودکان این سرزمین گریه کردم. برای تمام کودکانی که دیگر دارد کاملا باورم می‌شود با برنامه‌ریزی عامدانه رو به حماقت می‌روند. بچه‌های این سرزمین که بارها و بارها در طول تاریخ نشان داده‌اند کارهای بزرگ را می‌توانند انجام دهند و نام نیکی را از خودشان باقی بگذارند، دارند از تاریخ حذف می‌شوند.

قصد این را ندارم تا پشت ستون‌های تخت جمشید و دالان‌های سی و سه پل پنهان شوم. قصد به رخ کشیدن حضور حافظ‌ها و سعدی‌ها و ابن سیناهای بزرگ ایرانم را هم ندارم. قصد نادیده گرفتن موفقیت‌های تک و توک اخباری، آن هم در گوشه‌ای دیگر از این جهان را برای ایرانیان ندارم.

چه مدال‌های رنگارنگی که می‌توانست علم و فرهنگ و هنر و ورزش این مملکت به خودش ببیند و ندید، چرا که مثلا اسرائیلیان در تُشک رو‌به روی ما بودند و یا فلان جشنواره را صهیونیسم حمایت می‌کند و گناه کبیره است فرستادن فیلم به آنجا.

اما دیگر چیزی برای آینده باقی نگذاشته‌اند. بچه‌های ما را به وحشی بودن و وحشی‌گری راهنما هستند. آنها هم عادت کرده‌اند لابد. وقتی مردک شکم گنده به او می‌گوید "نکبت" حتما آنقدر نکبت در زندگیش دیده که اعتراضی نمی کند.

از کتاب‌های آموزشی مدارس نام پادشاهان را حذف می‌کنند و اگر کسی پرسید مسجد وکیل را چه کسی ساخته است حتما می‌گویند حسن آقا بنا و یا نام مقنی چاه را بر سردرش می‌کوبند و هر جا کلمه «وکیل‌الرعایا» را دیدند رویش خط می‌کشند. آنوقت در صبحگاه مدرسه هنوز ناظم با حماقت تمام می‌گوید مرگ بر صدام...

تا آنجایی که من می‌دانم از صدام نباید چیزی باقی مانده باشد. نه از نامش، نه از جسمش.

حالا شما بگویید. این مملکت ۷۵ و این شهر ۱۷ میلیونی، که دارد از حجم جمعیت می‌ترکد، چه نیازی به انسان‌هایی جدید دارد. این قدیمی‌ها چه گلی به سر خودشان زده‌اند که یکی دیگر بیاید.

نه

... خداوندا... من بچه نمی‌خواهم...مرا یاری کن.

تنها طوفان کودکان ناهمگون میزاید...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |