تبليغاتX
وقایع اتفاقیه - اندر مساله لاینحل بزرگ شدن

گاهی اوقات - یعنی تقریبا همه ی زمان - سوالی به اندازه یک علامت بزرگ، سایه وار، به دنبالت می آید. حتی در تاریکی... مسخره است نه؟! سایه ای در تاریکی... آزارت  نمی دهم، یعنی قصدش را هم ندارم. سوال این است: "آیا من بزرگ شده ام؟!"

بله... به همین سادگی، و بعد سریع، به تندی، به دنبال نزدیک ترین پاسخ از جایت بلند می شوی. کنار دیوار می ایستی و شاید از کسی بخواهی کتابی را روی سرت، آن بالا، به دیوار، بچسباند تا تو فاصله اش را تا زمین اندازه بگیری... یا دستت را به دستگیره در برسانی.

آیا بزرگ یعنی اینکه می توانی خودت به تنهایی از خیابان رد شوی یا پول آب و برق و تلفن را به بانک برده واریز کنی؟! یا این که بتوانی بنویسی و بخوانی بدون آنکه از چیزی یا کسی کمک بگیری؟!

شاید پوشیدن کفش نمره 42، ورنی براق، نشانه بزرگی است؟

.

.

.

اما من پیرمردی را می شناختم که کفش ورنی نمره 42 می پوشید، کمرش خمیده بود و دستش به دستگیره در نمی رسید. قبض آب و برق را برمی داشت و از عابری کمک می خواست تا او را از خیابان رد کند، و وقتی می خواست در بانک پولش را بشمرد مجبور بود از عینک کمک بگیرد.

آری! بزرگ شده بود... آنقدر بزرگ شد.... تا مرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |