تبليغاتX
وقایع اتفاقیه - دلم تنگ است...

دلم تنگ است...

دلم می‌سوزد از باغی که می‌سوزد...

 

مظلوم کوچکم...

 

این عکس رو در سایت Corbis دیدم.

عکس از Jacques Pavlovsky هست که در سال‌های جنگ ایران و عراق، از سرباز شهید ایرانی گرفته و امروز من رو آتیش زد.

سوختم...برای لاله‌هایی اینچنین، که در کنار گلهای زرد نفرت روئید.

هر بار که می‌بینمش در درونم نعره می‌کشم...ضجه می‌زنم...مویه می‌کنم.

آخ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ

 

************************

پسنوشت، چند تا دیالوگ مرتبط :

 

- هفته دفاع مقدس هست ؟

نه هفته جنگه.

- انرژی هسته‌ای حق مسلمِ کی به کیه؟

دست مصنوعی و پای مصنوعی‌شو از آلمان خریدن، باباش پولداره.

- فرزند شهید هستم، عَموم بابامه.

- همسایمونو می‌گم، زرتشتی بودن، دو تا پسراش شهید شدن، مادرش کور شده از بس گریه کرده، پدرش از غصه مادره سکته کرد گوشه اتاق عین لاشه افتاده.

- اگر ملاحظه‌شو نکنیم یک دفعه همه اتاق و زندگی رو میریزه به هم.

- اونایی که کفشای لنگه به لنگه دارن...خوش اومدن.

- پای مصنوعیش گیر کرد لای آهنِ پل، در اومد، با صورت خورد زمین، عینکش شکست، چشم راستش هم کور شده.

- وامش جور شده بود، موج گرفتش شیشه بانک رو خورد کرد، سه ماهه تو بیمارستانه، بچه تو شکم زنش مرد.

- بچه‌خواهر عروس تو مراسم خواستگاری به دوماد گفت : " آقا شما که جبهه بودید آدم هم کشتید؟ یعنی قاتلید ؟ "

...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |