تبليغاتX
وقایع اتفاقیه - قصه‌ی بی‌بی

 

 

از خونه که می‌خواست بیاد بیرون انگار یه حسی جلوشو می‌گرفت.

همه چیز دست به دست هم می‌دادن تا به عمو رحیم بگن «عمو امروز نرو صحرا».

در رو که باز کرد، سوز سردی صورتشو غلغلک داد. آروم زیر لب گفت: "الهی به امید تو".

برگریزون تموم شده بود. گونه‌هاش سریع سرخ شد، همیشه همینطور بود. از همه چیز خجالت می‌کشید، حتی از پاییز. حتی از سرما، حتی از عزیزترینش که اهل محل بهش "بی‌بی رضا" می‌گفتن.

دوباره در رو بست و پشت سرشو نگاه کرد. بی بی، آروم زیر پتوی چهل تیکه دست دوز جوونیاش خوابیده بود. سرما یواشکی و سینه خیز خودشو رسوند به پاهای بی‌بی که از پتو بیرون مونده بود. پاهاشو جمع کرد زیر پتو. عمو رحیم گیوه‌ها شو پیدا نمی‌کرد اما دلش نمی‌یومد بی بی رو صدا بزنه. بی‌بی آروم چشاشو باز کرد. اومد حرف بزنه سرفه امانش نداد. عمو سرشو برگردوند: " نمی‌خواستم بیدارت کنم! "

بی بی آروم خندید: "دنبال گیوه‌هات می‌گردی؟ گذاشتمشون گوشه اتاق، زیر گونی تا یخ نزنه. گذاشته بودیش بیرون. بازم که یکیش وارونه بود! چند بار بگم شگون نداره؟!

افتاد به سرفه.

"این قده به خودت فشار نیار، باشه، چشم، دیگه خودم کفشامو میارم تو خونه. امروز حمداله از شهر میاد. دواهاتو هم میاره. غروب که از صحرا برگشتم می‌رم ازش می‌گیرم." عمو گفت.

"منتظرت می‌مونم." بی بی گفت.

اینبار هم صورت عمو سرخ شد اما نه از سرما.

آفتاب که به نیمه رسید و هیچ جسمی سایه‌ای نداشت، عمو پشت به دیوار خرابه نشسته بود و بقچش رو باز می‌کرد و چشماش به ده بود.

با یه نگاه می‌تونست از میون همه‌ی خونه‌ها خونه خودشون رو پیدا کنه.

دلش از یه چیزی شور می‌زد، دوست داشت پرنده بود و می‌تونست هر از چندگاه به سرعت تا خونه بره و برگرده، اما نبود.

گوسفندا هم داشتن آخرین سبزی علفارو از روی تپه درو می‌کردن. چند روز دیگه از توی آغل نمیتونستن بیرون بیان. برف همه جا رو سفید می‌کرد.

نیم چاشتشو خورد و بقچه رو جمع کرد و گذاشت زیر سرش. کپنکش رو هم کشید تا روی سرش و تو آفتابی که آخرین نفساشو می‌کشید دراز کشید.

صدای اذان از مسجد بلند شد. چشماشو بست. خروس‌های ده با همدیگه مسابقه گذاشتن بودن.

وقت برگشتن، از کوچه پشت خونه کدخدا اومد. میرزا گفته بود تا یکی دوتا از گوسفندا رو بده به مطبخ.

گوسفندا همه مال میرزا بود. میرزا کدخدای ده بود. کدخدا شب مهمون داشت. همه بزرگون دعوت بودن.

گوسفندارو که تحویل داد راه افتاد. چند تا از گوسفندا رو جدا کرد و برد سمت آبخوری. اونا دویدن طرف آب. آب مال بارون ِ دیشب بود. عمو رحیم داد زد: "زود باشید، زود بخورید کار دارم". و باچوب اونا رو به طرف خونه حمداله هل داد.

حمداله 5 تا پسر داشت وقتی خودش می‌رفت مشهد، اونا خونه و مغازه رو می‌گردوندن. مغازه حمداله تنها مغازه‌ی ده بود. اون تو همه چیز پیدا می‌شد.

آغل گوسفندا هم پشت خونه حمداله بود. گوسفندا رو سپرد به نوری پسر بزرگ حمداله و رفت توی مغازه. حمداله دواها رو گرفته بود.

موقع برگشت به خونه قدماش رو تند کرد. چیزی مثل دویدن. کیسه دواها رو محکم دودستی گرفته بود. "خدا نخواد که بشکنه" عمو زیر لب گفت.

از پیچ کوچه که گذشت دید دم در خونشون شلوغه چند تا از مرد و زنهای همسایه دم در ایستاده بودن. قدماشو آروم کرد. وسط کوچه ایستاد. حتی صدای شکستن شیشه دواهارو نشنید. شربتهای سینه کف کوچه رو سرخ کرد. زانواش سست شده بود. محکم خورد زمین.

حالا دیگه کاملا تنها شده بود. عزیزترینش رفته بود. بعدها از زن همسایه، سبزه قبا، شنیده بود آخرین کلمه‌ای که بی بی گفته سه حرف داشت. سه حرفی که آرزوی دیدنش رو به اون دنیا برد.

عمو رحیم بچه دار نمی‌شد. دکترای شهر هم جوابشون کرده بودن. دعای دعا نویس دوره گرد هم چاره نکرد. اما بی‌بی تا آخر به پاش نشست. همیشه می‌گفت: "اگه بریم مشهد پابوس آقا، حتما صدامونو می‌شنوه. اونوقت یه پسر بهمون میده و اسمشو می‌ذاریم رضا".

با شنیدن اسم رضا، همون سه حرف، دوباره صورت عمو رحیم سرخ شد، اما این بار از اشکی که توی اون سرما آروم روی گونه‌هاش سر می‌خورد.

صدای شادی از خونه میرزا می‌اومد. عروسی رضا پسر کوچیکه آمیرزا بود.

 

پاییزه پاییز...

 

این داستان رو سال ۷۴ و یه روز پاییزی در اراک نوشته بودم. کاغذ کثیف و مچاله شدش رو توی اسبابکشی پیدا کردم. یه دستی سر و روش کشیدم و اینی شد که خوندید.

در مورد پاییز و داستان عاشقیت هم که قبلا براتون گفتم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |