صبح از خواب بیدار شدم و رفتم صورتمو بشورم، دیدم وَرَم کردم.
آره تمام صورتم باد کرده بود. متورم شده بود. تورم پیدا کرده بود.
خوب معلوم بود. خودم میدیدم دیگه نیازی نبود از کسی بپرسم.
اما باز هم برای اینکه شَکّم به یقین تبدیل بشه آروم رفتم توی هال تا ببینم کی بیداره.
تازه داشت آفتاب میزد و هوا هنوز کاملا روشن نبود.
ننهجونم هم خونه ما بود و بعد از نماز صبح نشسته بود پشت میز ناهارخوری و داشت تسبیح
مینداخت و زیر لب دعا میکرد. آخه پاهاش وَرَم داره و نمیتونه روی زمین نماز بخونه.
یواش بهش نزدیک شدم و برای اینکه نترسه در زاویه دیدش قرار گرفتم.
همینجور که بهش نزدیک میشدم تعجب بیشتر توی چهرش دیده میشد.
در فاصله یک متری یکدفعه گفت : " وا... ننه... چرا انقدر ورم کردی؟!؟!"
و اینجا بود که فهمیدم راسته... ننهجون من هم میفهمید تورم یعنی چی...